محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2648

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به من فرا داد كه آنچه را از خريت شنيده بودم و با وى گفته بودم با سخنانى كه ميان من و عموزاده اش رفته بود با وى بگفتم . گفت : « ولش كن ، اگر به حق تسليم شد و بدان رو كرد اين را رعايت كنيم و اگر اصرار كرد رهايش نكنيم » گفتم : « اى امير مؤمنان چرا هم اكنون او را نمىگيرى كه پيمان بگيرى يا بدارى » گفت : « اگر با همهء كسانى كه از آنها بدگمانيم چنين كنيم زندانهايمان از آنها پر شود . رأى من اينست كه دستگيرى و حبس و كيفرشان وقتى بايد كه مخالفت ما را علنى كنند » گويد : خاموش ماندم و كنار نشستم و با قوم ببودم ، مدتى چندان كه خدا مىخواست گذشت ، به من گفت : « نزديك من آى » گويد : به دو نزديك شدم آهسته به من گفت : « به خانهء اين مرد برو ببين چه مىكند كه هر روز پيش از اين وقت به نزد من آمده بود . » گويد : سوى خانهء خريت رفتم ، در خانهء وى از جماعت كس نبود . بر در - خانه هاى ديگر كه ياران وى منزل داشتند بانگ زدم ، هيچكس نبود . بازگشتم و چون على مرا ديد گفت : « مانده‌اند و ايمنند يا ترسيده‌اند و رفته‌اند ؟ » گفتم : « رفته‌اند و مخالفت آشكار كرده‌اند » گفت : « چنين كرده‌اند ! خدا لعنتشان كند چنان كه قوم ثمود را لعنت كرد ، اگر نيزه ها را به طرف آنها بالا برم و شمشيرها را به سرهايشان ريزم پشيمان مىشوند ، اكنون شيطان به هوسشان انداخته و گمراهشان كرده ، فردا از آنها بيزارى مىكند و رهاشان مىكند . » گويد : زياد بن خصفه برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، اگر زيان فقط جدايى آنان بود چندان مهم نبود كه تأسف خوريم كه اگر با ما بودند جمع ما را چندان